![]() |
![]() |
|
| از این شاخه به اون شاخه |
|
اول از همه اعتراف کنم که من این فیلم فارنهایت 451 را ندیده ام که خوب خیلی مهم نیست چون اصل موضع رو گرفته ام: وقتی قرار همه ی کتابها نابود بشن و تو قرار با پتروس بازی یک کتاب رو واو به واو حفظ کنی و البته حق انتخاب داشته باشی اون کتاب چه کتابی خواهد بود؟ خوب تعریف از خود نباشه، من خیلی فرهنگ دوستم، خیلی. به خصوص کتاب دوست، اصلا توی تمام فرم های استخدامی که تا به حال پر کرده ام در قسمت تفریح مورد علاقه شما نوشته ام: مطالعه اما؛ یا به قولی آما، چه کنم که تنبلیم یا همان ... بر هر هنر دیگرم می چربد. از اون طرف با پتروس بازی هم که هیچ میونه ای ندارم، پس می ماند یک حالت اون هم جریان چوب تر است، که به احتمال 100% نتیجه آتش دهن سوزی نخواهد بود، چون اصل کتاب که نابود شده و نسخه حفظ شده ی من هم با اون اندک (n درصد) تحریف و تصرف اجتناب ناپذیر به درد هیچ کس جز عمه جان مرحومم نخواهد خورد، مثلا شاعر سروده است: تا نکنی پشت به خدمت دو تا من حفظ کرده ام: تا مجبور نشی پاچه خواری کنی خوب از اصل موضوع که من گرفته بودمش دور نشیم؛ قضیه انتخاب یک کتاب مورد علاقه بود. من پیش خودم فکر کردم حالا شما که دارین زحمت می کشین برای از بین نرفتن کتابها اون ها رو از بر می کنین، من چند تا کتاب مورد علاقه می گم شما بین خودتون اینا رو هم تقص کنین حفظ کنین راه دوری نمی ره، حافظتون بی بلا. · مثل آب برای شکلات - لااورا اسکیبل · هم نام – چامپا لاهیری · بادبادک باز – خالد حسینی · خاطرات پراکنده – گلی ترقی · من چراغ ها را خاموش می کنم – زویا پیرزاد · پولک سرخ - محبوبه میر قدیری و خوب یه عالمه دیگه که الان یادمه نمی آد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت 12:20 توسط مریم |
|
|
صدای بغض آلود و غمناک مادر با طنین ناقوس های غول پیکر معابد بودای در سکوت اول صبح، مدام در حجم حقیر ذهنش پژواک می شود: ¾ اصلا اون چه حقی داره که اجازه بده یا نده؟! اون اصلا رنگ تو رو دیده؟! توی تمام این سال ها این من بودم که به هر فلاکتی بود بزرگت کردم. من اصلا اجازه نمی دم اون خودشو قاطی کنه, حق نداره این کار رو بکنه. حق با مادر است. در این 28 سال یادش نمی آید پدر حداقل یک بار، حتی تلفنی، سراغی از آنها گرفته باشد. در تمام این سال ها پدر برایش فقط یک واژه بود، یکی از میلیون ها واژه ی زبان مادری که هیچ احساس و یا خاطره ای را برای آدم زنده نمی کنند. اما تا امروز نه تنها این حضور واژه وار پدر در زندگیش آزارش نداده بود که حتی احساست به خرج دادن برای صحبت از پدر، این واژه ی خنثی، به نظرش عجیب می رسید. اما از دیروز واژه پدر برایش معنا پیدا کرده است، یک معنای چند بعدی و حجیم. پدر از دیروز هم معنای سال ها تنهای و بی یاوری مادر شده بود، هم معنای گریه تلخ مادر به خاطر نادیده گرفته شدن سال ها تلاش و زحمتش، هم معنای فریاد بعض آلود مادر به خاطر نادیده گرفته شدن حق مادریش. ¾ خانم محترم عقد دختر بدون اجازه پدر؟! شما شاید از قانون سر در نیارید اما حتما دیدین که موقع عقد می گن: " آیا پدر عروس خانم اجازه می دهند؟". هیچوقت دیدین بگن مادر عروس خانم راضیند؟! نه. در هر حال ما با این برگه ی حضانت نمی تونیم کاری براتون بکنیم، شما یا باید یه وکالتنامه از طرف شوهر سابقتون داشته باشید یا مراجعه کنید دادگاه و مراحل قانونی رو طی کنید.
¾ یعنی اون الدنگ معتاد که اصلا یادش نمی آید بچه داره و معلوم نیست الان کف کدوم جوبی افتاد از منی که این بچه رو از یکسالگی دست تنها بزرگ کردم بیشتر صلاحیت داره؟!!!!!!!!!
حالا واژه پدر حس دارد؛ حس دردناک تحقیر با قانونی مدنی که زن را یکی از آفریده های خدا برای خدمت به مرد تعریف کرده است و نه تنها حس دارد که طعم دارد؛ طعم تلخ بی عدالتی، طعم خون دل.
· این داستان کاملا واقعی است، البته یه کم پیاز داغش رو زیاد کردم، لازم بود. · این داستان برای خیلی از زنانی که شوهرای بی مسئولیتشون ترکشون نکردند اما حضورشون جز آزار و شکنجه ثمره دیگه ای نداشته با ابعاد تخریبی عظیم تری هر روز ترک می شود. · از همه ی پدرانی که حق پدری را به خوبی به جا می آورند و دور برم کم نیستند صمیمانه عذر می خواهم؛ غرض صحبت از ناحقی بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 15:58 توسط مریم |
|
|
مشهدی بازی ناخودآگاه: حتما شنیده اید که روانشناسان محترم معتقدند که خانم ها تجسم فضائی خوبی ندارند و علت اینکه همیشه توی درآوردن ماشین از پارک و برعکس مشکل دارند همینه! حالا از آنجا که من باید در نداشته ها اندش باشم اصلا تجسم فضائی ندارم! یعنی چی: اگر تا الان که شما از من آدرس می خواهد ان بار از مسیری گذشته باشم به احتمال 99٪ باز هم آدرس اشتباه می دهم: یا یکی، دو تا کوچه پس و پیش می شود، یا تا لحظه ی که شما بپیچید توی کوچه بن بست یادم نمی افتد که اون کوچه ی دراز که گفتم برو تا آخر و بپیچ سمت چپ بن بست است و باید از کوچه بعدی می رفتید، یا شما را وسط اتوبان مدرس سر خیابان مطهری که یکطرفه است به سمت شریعتی پیاده می کنم که از آنجا بروید خیابان فاطمی و دقیقا سه روز بعد بر حسب تصادف متوجه می شوم که این خیابان عباس آباد است که از سر ش می شود با یه تاکسی رفت خیابان فاطمی. قسمت خنده دار ماجرا اینجاست که وقتی کسی ازم آدرس می پرسد و یا حتی از بغل دستی پرس و جو می کند حس نوعدوستیم گل می کند و آن بیچاره ی از همه جا بی خبر را .....1 اعصاب نداری: حتما برای شما هم پیش آمده که یه روزای به قول خودمونی اعصاب معصاب نداشته باشین. خوب من از این روز ها، به قول اسپانیائی ها، به اندازه کافی دارم که به نظرم دیگران براحتی در این روزها تحملم می کنند. اما نمی دونم چرا برای من گذروندن روزهای که یکی از اطراف اعصاب و معصاب ندار، اینقدر سخت. وقتی یکی دور و برم از دنده چپ بلند می شود، انگار دنیا رو روی سرم خراب می کنند. خوب این دلیلش چی می تواند باشد جزء اینکه اطرافیان به اعصاب نداری من در دلشان می گویند: "به درک" و یا شاید هم آن "به ..." بی ادبانه دومی که من از گفتنش لپ گلی می شوم، به همین خاطر تحمل من در این رو زها برایش چندان سخت نیست، یعنی منو در این روزها از ذهنشان دیلیت می کنند. تفکر مردم دارانه: تنها شیوا خانم اورجینال فامیل قرار است عید امسال می رود عمره دانشجوئی. خوب من کم و بیش در جریان مراحلی که برای این سفر طی کرده هستم از تهیه پول و ارسال مدارک و تعیین کاروان و گروه و .... در تمام این مدت به تنها چیزی که فکر کردم این بود که سفر خوبی داشته باشد بهش خوش بگذرد و به هر نیتی که به این زیارت می رود برآورده شود و اگر یادش بود که برای من و دوست جون هم دعای کند، خدا صدایش را بشنود. دیروز که با مادرش2 صحبت می کردم در فکر: سوغاتی های که دخترش باید بیاورد، گوسفندی که باید قربانی شود برای استقبال از حاجیه خانم ، ولیمه ی که باید به مهمانانی که به دیدنش می آیند داده شود و .... بود. چیزی که در این تفکرات به زبان کامپیوتر بلد است، مردم داری است و آنچه چیزی که در طرز فکر من ایتالیک شده، خود محوری است. سفر چه زیارت، چه سیاحت، چه ماموریت و ... یعنی خوش گذشتن. پی نوشت: 1. به همین دلیل روز بعد از اینکه به یه زن و مرد اسپانیايی توی میدون تجریش آدرس دادم که بروند ایستگاه مترو، عذاب وجدان گرفتم و کلی نذر و نیاز کردم که بیچاره ها را گم نکرده باشم، فکر کن بیچاره ها بعد از کلی گشتن تازه یکی را پیدا کرده بودند که دست و پا شکسته زبونشون رو می فهمید اون وقت همون یه نفر هم دچار سندرم آدرس اشتباه دادن باشه.
2. خوب شد با مادر جاحیه خانم آینده صحبت کردم، فکر کن ایشان در فکر این است که کل فامیل بعد از برگشتن دخترش به دیدنش می روند اونوقت من که عروس خانواده ام از ذهنم هم نمی گذشت که بعد از برگشتن شیوا جان کسی باید کاری انجام دهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/10ساعت 16:29 توسط مریم |
|
|
متن زیر ترجمه بخشی از یک تک گویی کمدی به نام "بدن" است که در کلوب کمدی اسپانیا اجرا شده. سعی کرم خنده داریش حفظ شود و اگه موفق شده ام و شما خندید و یا حتی لبخند زدید یعنی روزم را به بطلات نگذرانده ام: بدن ما تا حالا فکر کردید اینکه صورت آدم سرخ می شه به چه دردی می خوره؟ خوب، آفتاب پرست وقتی احساس خطر می کنه هم رنگ دو و برش می شه که دیده نشه. اما ما چی؟ وقتی می خواهیم کسی متوجه حضورمون نشه، بدنمون به کار می افته و صورت می شه عین گوجه فرنگی. این طوری فقط یه زنگ خطر کم داریم. کافیه یکی هم پیدا بشه بهت بگه "هی فلانی صورت چه قرمز شده" کله می شه شبیه چراغ های قرمز سر در کلوب های شبانه. مسئله این که بدن ما خودش سر خود تصمیم می گیره و اجرا می کنه. دانشمندا بهش میگن سیستم پاراسمپاتیک. پاراسمپاتیک!؟1 اما سیستم آدم ضایع کن بیشتر بهش می خوره. خوب همین سیستم پاراسمپاتیک لعنتی باعث می شه درست شب قبل یه مصاحبه کاری یه جوش گنده سبز شه رو دماغت. فردا که با اون جوش گنده رو دماغت می ری اونجا درست موقعی که می خوای با مسئول گزینش دست بدی بدنت فرمان عرق کردن می ده! اون وقت انگار به جای دست یه زبان گاو به طرف یاور دراز می کنی. خون داره خونت می خوره که یه چشمه دیگه از این پاراسمپاتیا رو می کنه و یه چشمت هم تیک می گیره. اما فکر نکن کار بدنت با تو تموم شده نه! وقتی مصاحبه تموم شد و درست موقعی که می خوای از جات بلند شی می بینی پات خواب رفته. چه صحنه مهیجی خودت رو تصور کن با یه جوش گنده رو دماغ, تیک گوشه چشم و پای خواب رفته که مسئول گزینش کاملش می کنه دم در می گه:" لازم نیست با ما تماس بگیرید ما خودم به شما زنگ می زنیم."
۱. Parasimpatico از دو واژه Para به معنی برای و simpatico به معنی دلپذیر و خوشایند تشکیل شده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/25ساعت 15:13 توسط مریم |
|
|
تنها گزینه گاهی بهترین انتخاب نیست. چون خیلی از نداشتن ها بهتر داشتن های پر دردسر است. گاهی که ترس از نداشتن ها لرز به جانمان می اندازد فراموش می کنیم که همیشه نداشتن یه غصه دارد اما بد داشتن ها هزاران غصه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 15:21 توسط مریم |
|
|
دیشب فیلم کنعان رو دیدیم. فیلم دوست داشتنی نبود، بد جوری نصفه و نیمه به نظر می رسید آخرشم یه عالمه توضیح به تماشاگر بدهکار شد. فکر می کنم مشکل از فیلمنامه اش بود. ایرانی نبود یعنی به درد ساخته شدن تو سینمای ایران نمی خورد: در ایران ما، هنوز ارتباط صمیمانه ی بین زن و مردی که هیچ نسبت نسبی یا سببی با هم ندارد پذیرفته شده نیست، پس اگر آدم های داستان درگیر چنین ماجراهای باشن باید با ایما و اشاره و آسمان و ریسمان بافتن به بیننده فهموند که عزیزم اینجا یعنی بله! رابطه ای دو نقش مکمل داستان آذر (افسانه بایگان) و علی (بهرام رادان) چیزی از این دست بود که تازه آخر فیلم شروع شد. فیلم های ما جای برای بیان احساسات با دست و لب و صورت ندارند. جای خالی همه ی اینا رو پر می کنیم با حرف که می شه یه منولوگ بی مزه با اون صدای خفه محمد رضا فروتن.البته خوشبختانه کارگردان اینقدر درک داشت که ما رو به یکی از اون منولوگ های رو اعصاب مهمون نکنه عوضش وقتی مینا (ترانه علیدوستی) بعد از یه مشاجره ناجور با خواهرش میره تو اتاق خواب که شوهرش (محمد رضا فروتن) بغلش کنه، نازش کنه و دستاش رو بگیره و دلداریش بده، یه پرده پر از تاریکی کشیده شد جلوی آدم با صدای فروتن که تکرار می کرد گریه نکن، گریه نکن. هنوز هم ما ایرانی ها برامون قابل هضم نیست که زنمون یا شوهرمون یه دوست صمیمی از جنس مخالف داشته باشه که گاهی، شاید فقط هر از گاهی، که بعضی حرف ها رو حتی به ما نمی تونه بزنه به اون بزنه، اما توی فیلم های روشنفکری حتما یکی از این رابطه ها هست. مجموع اینای که گفتم رو اضافه کنید به خیلی پولدار بودن شخصیت های اصلی، آپارتمان بزرگ با تزئینات خیلی لوکس، ماشین مدل بالا و کت و شلوار و کروات های رنگ به رنگ آقای فروتن و یه پایان بندی کلیشه ای و بی نمک اما فیلم یه چیزای برا گفتن داشت، چیزای که شاید دغدغه خیلی از ماست: بزرگترین انتخاب زندگیم یک اشتباه بود، جو گیر شدم، بچگی کردم و... من اگه به همین زندگی ادامه بدم می پوسم، چند سال دیگه پیر می شم نگاه می کنم می بینم هیچی از خودم ندارم، من باید برم، باید از این اینجا دل بکنم، باید زندگیمو تغییر بدم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/29ساعت 16:25 توسط مریم |
|
|
- هیچوقت دلم نمی آید به نوشته های قبلی این وبلاگ نگاهی بیندازم چون برایم پر واضح است که نصف بیشتر پست هایش غرغرنامه های هستند که به دلیل ابتلا به خودسانسوری مزمن از مشکلات شدید جمسی و روحی رنج می برند. این روزها چند موضوع سمج درست مثل بچه های تخسی که همیشه فقط سر ظهرهای کشدار تابستات هوس می کنند توی کوچه یه دست گل کوچیک بزنن، طوری گریبانم را چسبیده اند که دل و روده ذهنم در حال بالا آمدن است و هر بار وسوسه شده ام که این ورجک های دیوانه کننده را توی یکی از صفحات این وبلاگ خالی کنم، به خودم یادآوری کرده ام که "من تو ترکم". من تو ترک غر زدنم، من تو ترک گفتن و نوشتن از دغدغه های کاملا شخصیم هستم که هیچ ربطی به کسی ندارد و صد البته هیچ کس برایش تره هم خرد نمی کند و از آن صد البته تر اینکه حوصله اش را ندارد. این روزها هر بار زیر فشار این افکار سمج وسوسه می شم یک پست دود کنم با این انگیزه که "هیچ کس آدم غرغرو را دوست ندارد" خودم را همچنان توی ترک نگه داشته ام. - عجیب است که من و برادر قبل از خودم هیچوقت با هم آبمان تو یک جوب نرفته، هیچوقت، نه در رفتار نه در اعتقادات. اما این روزها که می گذرد می بینم به خیلی از حرف ها و عقایدش من هم ایمان دارم (نمی دانم شاید بس که گفته ملکه ذهنم شده و باورشان کردم) و به مرور درستیشان هم برایم ثابت می شود. یکی از عقایدش که آن وقت ها به نظرم خیلی بی رحمانه می رسید: این بود که "توی این دنیا اگه آدمها ببینن لب چاه وایسادی و داری می افتی توش نه تنها نجات نمی دن که یه لگد بهت می زنن که زودتر پرتشی پائین. تو همین کار رو بکن اگه دیدی کسی لب چاه، بزن پرتش کن پائین". توی تمام این سالها همیشه سعی کردم از صد متری هیچ چاهی رد نشوم. اما بعضی چاه ها مجازیند و من الان وسط یکی از همین چاه های عمیق مجازیم، که دقیقا وقتی تویش سر کشیدم دیگر فرصت نکردم سر بلند کنم چون همه عالم و آدم دست به دست هم دادند و مرا هل دادند پائین. - یک اصل شناختی، یعنی انسان شناسی، است که می گوید:" کسی که از چیزی خیلی حرف می زند، دقیقا آن را ندارد." خوب البته هر اصلی یک استثنائی هم دارد مثل ابراز علاقه و دوست داشتن که همگان معتقدند عشق و محبت را باید به زبان هم ابراز کرد. اما من که به اصل بالا بدون هیچ استثنائی اعتقاد راسخ داشتم و علاوه بر آن همیشه در معادلات ابراز علاقه، محبت کلامی برایم مساوی صفر بود، چند سالی است که سعی می کنم این عقایدم را در درونم خفه کنم و بپذیرم که محبت از هر نوعی ارزشمند است و ابراز محبت های کلامی زیاد معنی اش این نیست که در اصل عشق و علاقه ای در کار نیست. اما این روزها بنا بر اصل دیالکتیک به این عقیده سوم رسیده ام که درست است که ابراز علاقه کلامی بی ارزش نیست و حتی لازم است اما گاهی می تواند در اثر تکرار به یک تکه کلام زیبا تبدیل شود که فقط آذین حرف زدن آدم است و تاثیری جز همان که هر زیور و ذینتی دارد را نخواهد داشت. یعنی نمی تواند جلوی خودخواهی آدم را بگیرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/09ساعت 16:22 توسط مریم |
|
|
مرز در عقل و جنون باریك است مرز در عقل و جنون باریك است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:30 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/05ساعت 14:4 توسط مریم |
|
|
تعطیلات پنج روزه خرداد جان می داد برای مسافرت، تا اواسط روز اول هم دلمان سوخت از اینکه همه بار و بندیل بستن رفتن یه جای جزء ما و حسودیمان شد و لجمان گرفت از همان همه های که یه تعارف خشک و خالی هم به ما نزدند و الان دارند خوش می گذارنند بی ما. اما روز آخر که همان همه های تنها خور تعریف کردند مسیر 4 ساعته تهران چالوس را 16 ساعته رفته اند و یا توی اصفهان جای سوزن انداختن نبوده که مجبور شدند توی یکی از پارک های حومه شهر برای چادرهای شهرداری گردن کج کنند به شانس خودمان تبریک گفتیم که قسمتمان نشد جای برویم. اما مواد لازم برای گذراندن تعطیلات ایام سوگواری در تهران: خواب: تا پنج دقیقه قبل از اذان ظهر هر روز نهار/صبحانه: یک عدد روزانه فیلم: روزی یکی، دوتا، سه تا .... (بستگی به ذائقه خودتان دارد) خواب: بعد از اولین فیلم به مقدار لازم عصرانه/ شام:یک عدد روزانه کتاب: یه کوچولو به عنوان دسر می توانید کمی بروید خرید. فیلم های که می توانید در دستور پخت بالا به کار ببرد: · "در حال و هوایی عشق" از "ونگ کار وای" ، کارگردان تایوانی، بازیگرای تایوانی، زبان تایوانی ساختار فیلم کاملا متفاوت از تمام فیلم های که تا به حال دیدین. از نظر حرفه ای فیلم عالیه در مورد انتخاب های که یه نفر می تونه تو زندگیش داشته باشه. توصیه می کنم اگه بدستتون رسید ببینید اما اگه حوصله تون سر رفت غر نزنید. · "شب های تمشکی من": از همون کارگردان بالایه. اما بازیگرا آمریکاین بازم در مورد انتخاب های که یه نفر می تونه تو زندگیش داشته باشه است. دوز حوصله سر بری این یکی کمتره. اما هر دو رو ببنید. · "زندگی رز"، داستان زندگی یه خواننده فرانسوی به اسم "ادیت پیاف" که یکی دو دهه قبل خیلی معروف بوده. زندگیش واقعاً تاسف باره. اگه حوصله فیلمای غم انگیز رو دارین ببینین البته شاید روند تعریف داستان که بین گذشته و دو سال متفاوت در آینده اس کمی گیجتون کنه. بازیگر این نقش یا اسکار برده یا نامزده آن شده فکر می کنم امسال واقعا هم این نقش سخت را خوب بازی کرده. · تصادف یا همونCrash :" چون فیلم جدیدی نیست شاید دیده باشین. اما فیلم خوبیه من که خیلی خوشم آمد.دو سه تا از شخصیت های فیلم هم ایرانی اند. هرگز به کار نبرید: · قرنطینه: فیلمنامه هندی با کارگردانی، بازی و ساختار ایرانی دیگه خودتون ببینید چه مزخرفیه. فیلم بسیار خوبیه برای هدر دادن نفری دو هزززززار تومن (2000 تومن) پول بلیط. * * توصیه می کنم با طناب پوسیده هیچ آدم احساساتی تو سینما نروید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/20ساعت 13:23 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم هستم
و این آقا شیر مهربونم دوست جونم!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
تازه های ادبی زندگی نامه یادداشتهای پراکنده نوشته هایی پراکنده یک صفا دو وفا هدیه لحظه ها انگاره ها آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
سفرهای کوتاه خدمات کامپیوتری |
|
RSS
|